شمارهٔ ۸۲۲
چشم تا بر آفتاب عارضت وا می کنیمهمچو شبنم خویش را محو تماشا می کنیم
ما قناعت پیشگان چون شمع شبهای فراقیک گل داغ تو در کار سراپا می کنیم
در هوایت گشته این از بس سراپا آرزوجای خود را در حریم خاص دلها می کنیم
قطره های خون بجای نکته ریزد خامه امنامه را از بسکه دردآلود انشا می کنیم
سودها بر خورد ما را در ره رفتن ز خویشصد فلاطون را به یک دیوانه سودا می کنیم
بسکه می دزدیم امشب از حیا زان رو نگاهتا سحرگه داغ دل را چشم بینا می کنیم
شد دل ما پای تا سر غنچه سان جویا دهانبوسه ها زان لعل لب از بس تمنا می کنیم