شمارهٔ ۷۹۱
هر سبزه سراپای زبانست در این باغهر شبنمی از دیده ورانست در این باغ
تا چشم گشوده است بود بیخود حیرتنرگس که ز صاحب نظرانست در این باغ
سرسبزی گلها نه ز باران بهاریستشد بی تو دلم آب و روانست در این باغ
بی او نه همین غنچه خورد خون دل از غمگل نیز ز خمیازه کشانست در این باغ
از نیم تبسم ز لب غنچه کند گلرازی که بصد پرده نهانست در این باغ
شد گرم طپش هر رگ گل چون دل بلبلتا مرغ دلم بال فشانست در این باغ
خاصیت سیماب اگر نیست بشبنمچون گوش گل امروز گرانست در این باغ
آب است که روح گل و جان تن خاکیستهر جوی که جاریست روانست در این باغ
از جلوهٔ او دیدهٔ بد دور که دیده استجز قد تو سروی که روانست در این باغ
امروز بوصف گل و سنبل دل جویاچون غنچه سراپای زبانست در این باغ