شمارهٔ ۷۹۲
گر نیست آفتاب برین در کمین برفریزد عرق ز واهمه چون از جبین برف
فرش است نور صبح بروی بساط خاکیا این مکان بفیض رسید از مکین برف
فردا ز تیغ مهر مسخر شود زمینامروز اگرچه هست بزیر نگین برف
در برف می زنند ز بس دست و پا شدندهندوستانیان مگس انگبین برف
گلهای عیش از بت سرخ و سفید چینبنگر ز عکس باده رخ آتشین برف
از سیر برف بسکه دلم آب می خوردجویا قسم خورم بسر نازنین برف
باشم چرا به گوشهٔ کشمیر اسیر برفزین پس گرفته است دل از سردسیر برف
گر نیم قطره می بچکانند بر لبشبر روی آفتاب کند حمله شیر برف
شد پخته نان روزی ابنای روزگارچون یافت مایه روی زمین از خمیر برف
حاصل قبول کرد زمیندار کوه و دشتدست فلک فکند به رویش چو تیر برف
جز فیض نوبهار پس از فصل برف نیستدارد بشارت گل و سنبل بشیر برف
جویا به هر کجا که نشینی وطن مکناین وعظ مانده است به یادم ز پیر برف