گنج

شمارهٔ ۷۸

قافیه: ا۱۱ بیت
تا زنده ام بود غم عشقش هوس مرادامن زدن بر آتش دل هر نفس مرا
عشق آمد و رهاند زننگ هوس مراگردیده رزق شعله همه خار و خس مرا
در کشمکش فکنده به دریای زندگیاین جذر و مد آمد و رفت نفس مرا
با آنکه سینه را چو جرس کردم آهنینپنهان نماند نالهٔ دل در قفس مرا
درد فغان شبی که جدا مانم از درتپهلو شکاف آمده همچون جرس مرا
کم دانم زخسروی هند کافرمجویا به زلف او چو بود دسترس مرا
پیکری از درد دلبر پرفغان داریم ماچون نی آه و ناله مغز استخوان داریم ما
از حریم دل شمیم یارد می آرد سرشکای عزیزان یوسفی در کاروان داریم ما
همچو ما رستم تلاشی در نبرد عشق نیستزخم ها بر رو زچشم خونفشان داریم ما
بسکه همچون شمع یکرنگیم در بزم وجودهرچه باشد در دل ما بر زبان داریم ما
شعله بس باشد نهال شمع را جویا بهارهست تا در سر هوای عشق جان داریم ما