شمارهٔ ۷۹
نمی باشد زمرگ اندیشه ای پرهیزکاران راسفر فیض صباح عید بخشد روزداران را
چکد خون گشته از منقار بلبل نالهٔ حسرتطراوت از سرشک ماست پنداری بهاران را
نیارد زد قدم در عالم آزادگی هرکسبود این مملکت با تیغ چوبین نی سواران را
به رنگ شمع محفل مظهر نور یقین گردنداگر باشد زبان و دل یکی شب زنده داران را
سرشک افشانی چشم سفیدم را تماشا کنکه باشد فیض دیگر سیر صبح روز باران را
به چشم اهل عبرت سنگساری بیشتر نبودنهان سازد فلک چون در مرصع تاجداران را
به رنگ غنچه از شرم بهار عارضش جویاسر خجلت به زیر افکنده دیدم گلعذاران را