شمارهٔ ۷۷۰
ز مستی گر رسد دستم به لبهای نمک سودششود یاقوت دست افشار لعل خندهآلودش
مروت نیست با طبعم گهی از ناز میگویدچه میکردم اگر انصاف هم یارب نمیبودش
نگاه گرمی امشب آتشی افروخت در دلهاکه چشم مهر و مه روشن بود از سرمهٔ دودش
به امید مروت صبر بر بیداد او کردمندانستم جفا و جور جویا خواهد افزودش