گنج

شمارهٔ ۷۶۹

به وادیی که کند تیغ عشق تسخیرشدل دو نیم بود نقش پای نخجیرش
فتد چو حسن در اندیشهٔ عمارت عشقچه خانه ها که نگردد خراب تعمیرش
ز فیض عجز به بالای چشم جا یابدچو ابرو از خم بازوست آنکه شمشیرش
ز شوخیی که به او داده اند، حیرانمکه چون به روی ورق آرمیده تصویرش
قد دو تا چو به آن زلف عنبرین بستمفزود حلقهٔ دیگر به طول زنجیرش
چه عقده ها که نیفکند در دلم جویاخیال پیچ و خم طرهٔ گرهگیرش