گنج

شمارهٔ ۷۶۸

از یاد که گردید دلت مسکن آتشکز سینه جهد آه تو چون جستن آتش
اندیشهٔ رخسار تو در سینهٔ عشاقبرقی است که خود را زده بر خرمن آتش
در محفل می تا رخ رخشان ترا دیدپروانه نگردید به پیراهن آتش
تا بی تو به گلزار شدم لاله ز هر برگریزد به گرییان دلم دامن آتش
نوخط شدن عارض او ماتم زلف استچون شب که سیه پوش شد از مردن آتش
بر عارض افروختهٔ او خط مشکینموریست که ره یافته در خرمن آتش
سرکش شده آن حسن ز آمیزش اغیاراین خار چه آویخته در دامن آتش
بی سرو تو چون قمری نالان شده پنهاندر هر کف خاکستر ماخرمن آتش
جویا حذر اولی که دل سخت نکویانچون سنگ مدام آمده آبستن آتش