شمارهٔ ۷۶۴
حسن معنی را وی بینا ز نادیدن به خویشگنجها در خویشتن یابی ز نسپردن به خویش
خودفروشی را رواج از تست در بازار دهرکرده ای برپا دکانی از فرو چیدن به خویش
فکر کنه ذات حق، در گمرهی می افکندچاه این راهست سالک را فرو رفتن به خویش
معنی ام را می توان از صورت احوال یافتگشته ام طومار شرح غم زپیچیدن به خویش
خویشتن بینی گهر را ساخت از دریا جداجان من چندین چه وابسته است وابستن به خویش
دشمنت را نیستی راضی به دنیا داشتنهر چه نپسندی به او نتوان پسندیدن به خویش
آتشم اما به غیر از ذوق عشق افسرده اماز هوای سرو قدی می زنم دامن به خویش
یادگیر از صبحدم جویا سبکروحی، که صبحگشته گنجور عجب نقدی ز نسپردن به خویش