شمارهٔ ۷۶۳
در بند پاس خاطر غیر اینقدر مباشغافل زحالم ای ز خدا بیخبر مباش
ترسم به جادهٔ رگ سنگ افتدت گذارمانند نیشتر همه جا خیره سر مباش
بینی به روی هر که نگاهش به سوی تستمانند شمع بزم پریشان نظر مباش
یک ره ز رفتن پدرانت حساب گیرمغرور پنج روزه حیات ای پسر مباش
رنگ پریده سنگ ره رفتن از خود استیعنی رفیق همره کاهل سفر مباش
جویا بنای قصر عمل را دهد به آبمغرور اشک ریزی مژگان تر مباش