شمارهٔ ۷۶۱
ندارد بیش ازین دل طاقت صهبای پر زورشدهد از هر نگه رطل گرانی چشم مخمورش
مرا دیوانه دارد عشق او در دامن دشتیکه جوشد خون سودا لاله سان از خاک پرشورش
دل خونین نشان ناوک غم گردد از اشکمبود ذوق کمانداری اگر در خانهٔ زورش
نمک دارد به امید ترحم گریه در بزمیکه شد چشم سفید دردمندان شمع کافورش
شدم آوارهٔ دامان صحرایی که می بینمخیال دعوی ملک سلیمان در سر مورش
در آن وادی دلم از فیض مشرب کامرانی کردکه دارد وسعت ملک سلیمان دیدهٔ مورش
چسان بیند خرابی ملک سلطان جون جویابود ریگ روان لشکر، بیابان شهر معمورش