گنج

شمارهٔ ۷۶۰

ز حیرت ماند در بند چکیدن گوهر کوششوگرنه قطرهٔ آبی است از شرم بناگوشش
گشود آخر به زور شوخی آن قفل معما راسخن موج تپش زد بسکه در لبهای خاموشش
همآغوش تو یکبار آنکه شد چون چشم قربانیپس از مردن بماند تا قیامت باز آغوشش
تکلف بر طرف سرچشمهٔ حیوان به جوش آمدچو گشتند از تکلم موجزن لبهای می نوشش
شبیه مجلس تصویر باشد بزم او امشببه سوی هرکه اندازم نظر گردیده مدهوشش
ز بس بگداخت از شرم بیاض گردنش جویاچنان کز گل چکد شبنم چکیده گوهر از گوشش