شمارهٔ ۷۴۶
مستان پی گلگشت چمن می رسد امروزنازش به گل و سرو و سمن می رسد امروز
دور است که لب تشنهٔ خون دل خلق استآن طفل که دستش به دهن می رسد امروز
بر غنچهٔ گل در چمن از بسکه خموشیگر لعل تو بگرفت سخن می رسد امروز
مایل به ترنج مه و خورشید نباشددستی که به آن سیب ذقن می رسد امروز
هرگز نرسیده است زخورشید زمین رافیضی که ز روی تو به من می رسد امروز
غافلی مشو از «فضل علی بیگ» که جویااز تازه جوانا به سخن می رسد امروز