گنج

شمارهٔ ۷۴۵

قافیه: نش۸ بیت
فریاد چقدرها خورد افسوس بر امروزآن کس که نه دندان فشرد بر جگر امروز
از یاد بناگوش تو در باغ بهشتمدارد نفسم فیض هوای سحر امروز
فریاد که از آتش عشق تو نمانده استیک گوشهٔ چشم اشک مرا در جگر امروز
بر ناله من تنگ بود سینهٔ صحرااز بار غمم کوه ببازد کمر امروز
پیداست که بسمل شدهٔ آرزوی کیستاز بال و پر افشانی مرغ سحر امروز
ساقی به نگاهی بفزا بی خودیم رابی خویشتنم کن به دو جام دگر امروز
در خون تمنای سر کوی که غلطیدرنگین به خرام آمده باد سحر امروز
سهل است نپرسید اگر حال تو جویامستی که ز حالش نبود با خبر امروز