شمارهٔ ۷۴
بس که بگذارد زشرم آن مه جبین آیینه راهمچو آب از دست ریزد بر زمین آیینه را
پاک طینت قانع است از صاف لذتها به دردموم باشد خوبتر از انگبین آیینه را
در کف هر کس که باشد صفحهٔ تصویر اوستگشته از بس عکس رویش دلنشین آیینه را
می نماید عارضش از حلقهٔ زلف سیاهیا نشانیده است بر انگشترین آیینه را
شهد ناب آمد به جوش از حلقه های جوهرشعکس لعلت کرده شان انگبین آیینه را
چون مصفا شد دل از اندوه دنیا فارغ ستساده است از چین غم لوح جبین آیینه را
جوهرش افتد چو راز از سینهٔ مستان برونعکس او گر در طپش آرد چنین آیینه را
از سراپایش بسان چشمه میجوشد عرقکرده جویا بس که عکسش شرمگین آیینه را