شمارهٔ ۷۳۳
یادش از شوخی به دل ما را نمی گیرد قرارپرتو خورشید در دریا نمی گیرد قرار
سوز عشقت چون شرر در کاغذ آتش زدهدر سراپایم دمی یکجا نمی گیرد قرار
رحشتم از بسکه با آزادگی خو کرده استگرد ما بر دامن صحرا نمی گیرد قرار
نیستی آگه زحسن خویش کز بی طاقتیدر کفت آیینه چون دریا نمی گیرد قرار
شیشهٔ دل کی تواند سوز عشقت را نهفتاین شرار شوخ در خارا نمی گیرد قرار
بازوی صبرم کند کوه تحمل را زجایبیقراری در دل جویا نمی گیرد قرار