شمارهٔ ۷۳۴
گذشتم از سر عشقت من و خیال دگرگل دگر چمن دگر و نهال دگر
بس است در شب هجر توام تواناییهمین قدر که زحالی روم بحال دگر
امیدوار به عفوم، چنانکه می ترسممباد بیم گناهم شود و بال دگر
نشست تا به دلم چون نگین بر انگشترفزوده جوهر حسن ترا جمال دگر
ز آه ما که شد امروز تیره آینه اتکشیده ایم ز روی تو انفعال دگر
ز قید نفس رهایی بسعی ممکن نیستز دام خویش پریدن توان به بال دگر
شنیدن خبر مرگ همگنان جویابس است هر دل زنده گوشمال دگر