شمارهٔ ۷۳۲
چون شود محو از دل خاکی سرشت ما غبار؟کی به افشاندن رود از دامن صحرا غبار؟
ای نسیم از کوی او مگذر که می ترسم شوددر دلش بوی گل از نازک مزاجیها غبار
بسکه بیکس دشمنند ارباب دولت، می شودگوهر از گرد یتیمی در دل دریا غبار
مهرهٔ گل ریزدم هر قطره اشک از چشم تردور ازو در خاطرم بگرفته از بس جا غبار
آمدی مستانه و غمها به شادی شد بدلباد دامانت فشاند از چهرهٔ دلها غبار
من کی ام کز من توان رنجید آنکه بی سببکیست جویا؟ بنده، جویا؟ خاک ره، جویا؟ غبار!