شمارهٔ ۷۰
در سینه نیست دل به خدا ره نبرده رانسبت مده به حضرت دل خون مرده را
افتادگی خوش است که در روز بازخواستبیم حساب نیست به خود ناسپرده را
کم گوی تا خلاص شوی از زبان خلقکس عیب نشمرد سخنان شمرده را
غافل مشو زخویش که ارباب معرفتگمره شمرده اند به خود ره نبرده را
صد نافه مشک قیمت یک تار موی اوستبا زلف او چه همسری این خون مرده را