گنج

شمارهٔ ۶۹

کاری نیاید از خرد ذوفنون ماما را بس است مرشد کامل جنون ما
سر در کنار دامن محشر نهاده استخوش دل ازین مباش که خوابیده خون ما
پیرا نه سر ز سرکشی نفس فارغیمخصم از شکست ما شده آخر زبون ما
مانند داغ لالهٔ نشکفته در چمنگردیده دود آه گره در درون ما
دل را کمال حسن برآشفتگی فزوددور خط است فصل بهار جنون ما
جویا سزد اگر به فلاطون زنیم طعناستاد ماست موسوی ذوفنون ما