شمارهٔ ۶۸
می کنند احباب بی معنی مکدر سینه راعکس طوطی سبزهٔ زنگار بس آیینه را
دیدنت از غم بپردازد دل بی کینه راروی خندانت کند صیقل گری آیینه را
طاقت یکدم خمارم نیست یا پیر مغاناز قطار هفته بیرون کن شب آدینه را
هرزه خرج گوهر رنگین معنی نیستماز خموشی قفل بر در می نهم گنجینه را
رخنه ها افکند درد ناله اش همچون جرسگرچه کردم آهنین از سخت جانی سینه را
یاد پیچ و تاب زلفش کی رود از خاطرمجوهر آیینه گردیداین دل بی کینه را
با چنین ضعفی که شد پیراهن تن بار اوچون توان برداشت جویا خرقهٔ پشمینه را