شمارهٔ ۶۷
نیست حاجت خط مشکین عارض جانانه رااین چمن لایق نباشد سبزهٔ بیگانه را
می رسد زلف کجت را زاد استغفا به خالکرده یکجا جمع چون زنجیر دام و دانه را
تا قیامت شکوه ز زلف تو دارم بر زباندرخور شب طول باید داد این افسانه را
از دل ما یعنی از وستگه مشرب مپرسنه فلک سرگشتهٔ چندند این ویرانه را
گرد باد خاک مجنون را به چشم کم مبیندشت در دامان خود پروده این دیوانه را
قیمت اشکم فزود از پهلوی چشم سفیدمیفزاید پنبه آب گوهر یکدانه را
سیر کن برپای شمع قامتش از برگ گلدر بهاران برگ ریزان پر پروانه را
نشئهٔ دیگر بود با مجلس ارباب دردبادهٔ ما چشم پرخون می کند پیمانه را
دانه را از قطره های خون دل سامان دهمتا به دام لفظ آرم معنی بیگانه را
با ضعیفان بسکه خست می کند گردون چه دورگر رباید از دهان مور جویا دانه را