شمارهٔ ۷۱
صاف حسرت زغمت نشئه طراز است مراشیشه دل زتو لبریز گداز است مرا
خوش نماتر شده از جوش غرورش عجزمنار او رونق بازار نیاز است مرا
رخنهٔ سینه که چون چشم عزیزش دارمبر رخ دل در فیضی است که باز است مرا
نغمه باشد سب الفت جانم با جمرشتهٔ عمر همانا رگ ساز است مرا
می نماید غم عشق تو زسر تا پایمهر سو مو به تن آیینهٔ راز است مرا
شمع سان زنده ام از کاهش عشقش جویاآب حیوان تن و سرگرم گداز است مرا