شمارهٔ ۶۹۴
هر که چون صبح خودنمایی کردپیرهن بر تنش قبایی کرد
عشوهٔ لاجوردیی که تراسترنگ روی مرا طلایی کرد
چون توان دید ماه را کامشبچهره شد با تو بی حیایی کرد
دیدهٔ من ز دیدن رویتآشنایی به روشنایی کرد
نخورد آبی از زلال وصالدل که او خوی با جدایی کرد
شوخ بالا بلند من جویاسرو را خنده بر رسایی کرد