شمارهٔ ۶۹۲
با همه اعضا مرا چون ابر گریان ساختندهمچو شاخ گل سراپای تو خندان ساختند
شکرین لعلت ز موج آب حیوان ساختندنقل دندان ترا از شیرهٔ جان ساختند
حسن شوخی را که عالم روشن است از پرتوشدر حجاب پردهٔ اظهار پنهان ساختند
نکهت گل رنگ یاقوت و خمیر صبح راگرد آوردند و آن سیب زنخدان ساختند
خاکسارانی که از اول گریان دشمنندهمچو صحرا از لباس آخر به دامان ساختند
موج رنگ سنبل و طوفان بوی مشک راجمع آوردند و آن زلف پریشان ساختند
خلعت مجنونی ام روزی که در بر کرد عشقاز فضای وسعت مشرب بیابان ساختند
کاکل مشکین و زلف عنبرین دستی بهمداده جویا خاطر ما را پریشان ساختند