شمارهٔ ۶۷۹
لب خندان به تو ای غنچه دهن بخشیدندچشم گریان و دل خسته به من بخشیدند
زآشنایی سخن شر کن ای دل که تراهمه دادند اگر درد سخن بخشیدند
آب و رنگی که فزون زان لب و دندان آمدبه یمن قدری و قدری به عدن بخشیدند
تا برد زخم دل غنچهٔ گل لذت دردنمک ناله به مرغان چمن بخشیدند
بیش شد حلقهٔ زنجیر گرفتاری مازان دو چشمی که به آهوی ختن بخشیدند
هر قدر در سر آن زلف پریشانی بودهمه را جمع نمودند و بمن بخشیدند
دولت یاد بناگوش و قدی یافت دلمگرچه جویا بهمن سرو و سمن بخشیدند