گنج

شمارهٔ ۶۸۰

دگر بوی کبابم از دل آواره می آیدمگر امشب ببزم آن شوخ آتشپاره می آید
چو گل کز باد نوروزی بریزد بر سر خاریمرا دل بر سر مژگان که نظاره می آید
نشد هموار بر دل در غمش نگریستن زانروسرشک از دیدهٔ غمدیده ام همواره می آید
مگر ماه من امشب می شود در محفلم طالعکه هر دم در پریدن دیده چون سیاه می آید
عبث پیش فلک می نالی از بیچارگی ایدلاز این بی دست و پا درد تراکی چاره یم آید
ز برق نالهٔ جانسوز عاشق نرم گردیدننیاید ازدل سنگش ز سنگ خاره می آید
بلند و پست دنیا چون کند با بدگهر جویاکی از سوهان علاج زشتی انگاره می آید