گنج

شمارهٔ ۶۷۴

قافیه: کیدارد۹ بیت
عیار ناقصان از فکر کامل می تواند شدزبان گر خامشی عادت کند دل می تواند شد
گهر در عقد گوهر با زبان حال می گویدکه بی پا و سران را جاده منزل می تواند شد
ز برگ لاله گر برداشتن توان سیاهی رازدامان دلم داغ تو زایل می تواند شد
نباشد مستی با نقد دنیا فیض عقبی راکف بخشش کجا چون دست سایل می تواند شد
کمال غفلت انسان بود در بند خود بودنخوشا حال کسی کز خویش غافل می تواند شد
چرا بیکار باشد همچو گل دست نگارینتبه گردن سرو مینا را حمایل می تواند شد
ز خوان نعمت دیدارآرایی چو محفل راکف خورشید تابان دست سایل می تواند شد
ز احوالم چه می پرسی چو دیدی اضطرابم راتپیدنها زبان حال بمسل می تواند شد
محال است اینکه بگشاید گره از خاطرم جویامی از یک قطره بی او عقدهٔ دل می تواند شد