شمارهٔ ۶۷۳
دایما خون دلم زان زلف و کاکل میچکدآب و رنگ گل نگر کز شاخ سنبل میچکد
سرو رنگینجلوهام چون در خرام آید به نازخون خجلت از پر طاووس گلگل میچکد
در گلستانی که آب از جوی یکرنگی خوردخون گل پیوسته از منقار بلبل میچکد
گشتهام در عشق او تریاکی تریاق صبربس که زان تیغ مژه زهر تغافل میچکد
زینهار از همزبانی فیض کیفیت مجویکز لبش صاف تکلم بیتامل میچکد
حرص دارد تشنهٔ صد آرزو جویا مراورنه آب گوهر از دست توکل میچکد