شمارهٔ ۶۵۷
طعن ها زاهد به عشق پاک دامن می زنداز سفاهت آستین بر شمع ایمن می زند
رفتی از باغ و چو طاووس بدام افتاده ایبال و پر در خاک و خون دور از تو گلشن می زند
می برد از جنگ با اغیار نقد خاطرممی کششد خنجر به غیر و تیغ بر من می زند
بسکه پر گرد کدورت شد ز دل تا دیده اممهر و مه را هر نگاهم گل به روزن می زند
چون نسوزم کز غمش بر آتش پنهان دلآمد و رفت نفس پیوسته دامن می زند
سرو قدت چون پی گلگشت آید در خرامخنده ها جویا بهار از گل به گلشن می زند