گنج

شمارهٔ ۶۴۵

چشم مخمور تو چون بازار صهبا بشکنداز شکست رنگ می ترسم که مینا بشکند
موج صاف لعلگون، در ساغر زرین اوخار در پیراهن گلهای رعنا بشکند
تا شود استاد از آن اندام طور جلوه راسرو زانو پیش آن شمشاد بالا بشکند
هر سر موز کز بناگوش تو سر بیرون کندیک گلستان خار حسرت در دل ما بشکند
در حریم وصل او از سودن مژگان به همخارها در چشم ارباب تماشا بشکند
بخت بین! کآرد به دست ار لاله جامی در چمنکاسهٔ بدنامی او بر سر ما بشکند
از نم اشک ندامت ساز چون تار حریرگر ترا در پای دل خار تمنا بشکند
مست می از بسکه شوخ افتاده جویا دور نیستشیشهٔ رنگم اگر در بزم صهبا بشکند