شمارهٔ ۶۴۶
تا بر رخ تو زلف پریشان نمی شودآشفته خاطریم به سامان نمی شود
ارباب جستجوی به راهش سپرده اندآن پای را که رزق مغیلان نمی شود
کو لمحه ای که پنجهٔ مژگان شوخ اوبا چاک سینه دست و گریبان نمی شود
آن را که یکه تاز ره جستجوی اوستپای طلب حصاری دامان نمی شود
چون شمع در سری که نباشد هوای عشقاز پای تا به سر همه تن جان نمی شود
جویا دل تو نشکفد از یک جهان نشاططرف می تو ساغر دوران نمی شود