گنج

شمارهٔ ۶۴۲

عجزم از عشق محال است عنان تاب شودحسن این بادیه سد ره سیلاب شود
هر که لبریز هوای تو بود همچو حبابپیرهن بر تنش از آتش دل آب شود
بسکه سرگشتگی از صورت حالم پیداستروبرویم چو شود آینه گرداب شود
گر چنین روی تو دل را به طپش اندازدجوهر آینه ها محشر سیماب شود
پیش او گریهٔ ما را چه اثر کز شبنمگل خورشید محال است که سیراب شود
دشمن سخت دل، از لطف، ملایم گرددروی گرم است کزو آهن و سنگ آب شود
دور از آن چاه زنخدان شب هجرش جویاعضو عضوم همه در گریه چو دولاب شود