شمارهٔ ۶۲۹
سوار شو که جمالت یکی شودخوش آب و رنگ شود چون نگین سوار شود
ز تار زلف دل ما به دام شانه فتادکه مرغ رشته به پا صید شاخسار شود
به دلخراشی هر خار بایدم تن دادمرا که نکهت گب بر دماغ بار شود
کسی که سرکشی از چشم مردمش انداختبه دیده جای بیابد اگر غبار شود
زسوز عشق، مددجوا که عقدهٔ دل رااگر گداخته شد بحر بی کنار شود
چو غنچه خندهٔ مستی بزیر لب دارددلی که سرخوش پیمانهٔ بهار شود
نشان آبله افزود حسن روی تراکه چون ستاره شود مه یکی هزار شود
زتیره روزیم امیدها بود جویارخ سمر ز نقاب شب آشکار شود