شمارهٔ ۶۲۸
غنچه در صحن چمن دل را نه آسان واکنداین گره را قطرهٔ شبنم به دندان واکند
آفتاب من به نقد جان چو شد جولان فروشصبح را پیش از دو دم نگذاشت دکان واکند
بسکه می چسبند لبهایش ز شیرینی بهمدر شکفتن چون زهم آن لعل خندان واکند
می تواند گوهر مقصود را در عقد داشتعقدهٔ تن را کسی کز رشتهٔ جان واکند
فتح ابواب است در بدن کلید موج میبر رخ احباب درهای گلستان واکند