گنج

شمارهٔ ۶۲۷

چو آفتاب جمال تو آشکاره شودچراغ لعل به فانوس سنگ خاره شود
نشان آبله افزود حسن روی ترایکی هزار شود ماه چون ستاره شود
عنان حزم مبادا زکف دهد که دلتمیانه رو چو بود بحر بیکناره شود
زغنچهٔ گل صد برگ می رباید گویبه دست جور تو جیبی که پاره پاره شود
ز روی گرم تو آتش پرست گردد شیخزچشم مست تو زاهد شرابخواه شود
بیا که خوردهٔ جان در تن فسرده مراز دیدن تو به صد شوخی شراره شود
خدنگ آن مژه جویا ز خاره می گذردمباد مستی چشم چنین گدازه شود