گنج

شمارهٔ ۵۹

هست تا ترک تعلق کرده سامان مراپرتو مه شمع کافوری شبستان مرا
چشم آن دارم که گردد بحر رحمت موج زندر گداز آرد چو خجلت کوه عصیان مرا
غنچه گردید از فشار پنجهٔ غم سینه امتنگی دل در قفس دارد بیابان مرا
گر به خاک افتادم از عجزم مباش ایمن که هستخندهٔ شیران لب زخم نمایان مرا
از صفای سینه ام آئینه ساز جلوه شومطلع صبح سعادت کن گریبان مرا
جرأتم در معصیت افزون شد از امید عفوابر رحمت سبز دارد کشت عصیان مرا
خرمن عصیان رود جویا به سیلاب فناپنجهٔ لطفش بیفشارد چو دامان مرا