شمارهٔ ۶۰
سرت گردم به گلشن جلوه ده آن روی چون گل رارگ لبریز خون ناله کن منقار بلبل را
مرا سرپنجهٔ حسن است طاقت آزما امشبکه موج بحر بی تابی کند کوه تحمل را
مبادا حالی او گردد و بیگانگی آردنگاه شوخش از حد می برد با ما تغافل را
تجرد پیشگان مستغنی اند از دولت دنیاگهر ریگ تا دریا بود بحر توکل را
ز صرصر پنجه زردار گل بر خاک می افتدبپیچد باددستیهای ما دست تمول را
تهی دارند پیران خمیده غور کن یک رهکه جا پیوسته جویا بر سر دریا بود پل را