شمارهٔ ۵۸۳
کس به سعی از پای دل زنجیر نتواند گشوداین گره را ناخن تقدیر نتواند گشود
همچو سم گر پنجهٔ تدبیر نتواند گشودعقده ای از رشتهٔ تقدیر نتواند گشود
شرمگین شوخ مرا از بسکه دربند حیاستکلک مانی چهرهٔ تصویر نتواند گشود
چشم او همدست ابرو گشت در تسخیر دلملک را تنها همین شمشیر نتواند گشود