شمارهٔ ۵۸۲
زفن خویش نفعی اهل فن هرگز نمی یابدزبان چون گوش فیضی از سخن هرگز نمی یابد
چو ریگ شیشهٔ ساعت کسی ذوق سفر داندکه آرام و سکون را در وطن هرگز نمی یابد
برون از پوست سیر عالم آزادگی خواهمتنم آسایشی زین پیرهن هرگز نمی یابد
زآب دیده می بالد گل داغ جگر جویاجز اشک ما طراوت این چمن هرگز نمی یابد