گنج

شمارهٔ ۵۶۹

چون به صحرا نکهت آن زلف شبگون می‌رودنافه می‌بالد چنان کز پوست بیرون می‌رود
می‌کشد با آنکه بار یک جهان دل را به دوشسرو آزادم ببین نام خدا چون می‌رود
بس که چشم میْ‌پرستت دشمن هشیاری استگر فلاطون آید از بزم تو مجنون می‌رود
جهل باشد رنجش از دخل کج ارباب جهلحرف در بیدردی یاران محزون می‌رود
من نمی‌گویم تویی دزد دل اما چون کنمکز کنارم تا سر کویت پی خون می‌رود
گر فتد جویا به دریا عکس روی ما منهمچو سیل تند هامون سوی جیحون می‌رود