گنج

شمارهٔ ۵۶۸

دلها بسی بر آتش حسنش سپند شدتا ایمن آن جمال ز رنج گزند شد
دست هوس ز گیسوی مشکین او مداربر بام آفتاب توان زین کمند شد
از بسکه خورده خون دلم را بجای شیرآهوی چشم او به همین بره بند شد
دامن زند تپیدن دل بسکه در برمبر سر چو شمع شعلهٔ داغم بلند شد
از ماه و آفتاب ندانم ولیک شمعبگشود تا نظر برخت پای بند شد
همچون پر مگس که بچسبد بر انگبیندامان دل به خاک ره یاربند شد
جویا به غیر لعل دربار یار نیستیاقوتیی که درد مرا سودمند شد