شمارهٔ ۵۶۷
خامه ام گاهی به او گر نامه ای انشا کندچون زبان کودکان در سالهایش واکند
چون سحر نور سعادت از جبینش لامع استهر که شب را روز در اندیشهٔ فردا کند
مژده یاران کز وفور ناز امشب دور نیستچشمش استغنا اگر در کار استغنا کند
می درد از تیره روزی پردهٔ ناموس عشقشعله در شب خویشتن را بیشتر رسوا کند
پیش من نام خدا رعناتر از شاخ گلی استدست خونریزی چون بهر کشتنم بالا کند
آنچنان کز شعله چشم شمع محفل می پردمضطرب دلهای ما را عشق بی پروا کند