شمارهٔ ۵۵۷
شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بودآسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود
پشت بر دیوار آهن داشتم از فیض صبرهمچو جوهر تا دلم در پیچ و تاب آسوده بود
در نقاب شرم از بس حسن مستوری نهانچهرهٔ تصویر او هم از حیا نگشوده بود
عالمی را گرچه شب بر خاک بیهوشی فکندهمچنان پیمانهٔ چشم تو ناپیموده بود
گردشی در خواب مستی داشت امشب چشم یارچون سحر شد دیدم الماس نگه را سوده بود
ناز چشمش زان نگاه مست و مژگان خدنگهوشم از سر نقد جان جویا ز تن بربوده بود