گنج

شمارهٔ ۵۴۹

پیش رخت مراست دل داغ داغ بندپروانه را بس است فروغ چراغ بند
از یاری نسیم سحر عطسه ریز شدتا صبح بود غنچهٔ گل را دماغ بند
از دست در چمن نگذارم پیاله راگویی چو نرگسم شده در کف ایاغ بند
آزاد کردهٔ غم عشقست خاطرمباشد مرا ز شغل محبت فراغ بند
جویا روم به سیر چمن همره نسیمگر باغبان نهاده به درهای باغ بند