شمارهٔ ۵۴۷
رازها را لب خاموش نگهبان باشدغنچه را پرده در دل لب خندان باشد
رشحه ای ریخته از خامهٔ بی رنگی اوهر قدر نقش که بر صفحهٔ امکان باشد
آتش افروز دلم آنکه به یک ساغر شدگر کشد جام دگر آفت دوران باشد
خال بیجاست بجز عارض او در هر جاستمسند مور کف دست سلیمان باشد
غم متاعی است که در سینه من ریخته استحسن، جنسی که به بازار تو ارزان باشد
بر لبش شور فغان شیون زنجیر شودهر کرا زلف کجت سلسله جنبان باشد
دل جویا ز تمنای می و شاهد و شمعهمچو پروانه و شبهای چراغان باشد