شمارهٔ ۵۴۶
خون دلم چو از سر مژگان فرو چکیدصاف نشاط از آن لب خندان فرو چکید
آبی که خورده بود دل از دیدن تو دوشامروز اشک گشت و ز مژگان فرو چکید
در گلشنی که سرو تو رنگ خرام ریختخوناب ناله از لب مژگان فروچکید
می خوردی و زلال طراوت زعارضتچون اشک اهل درد به دامان فروچکید
بر تن گریست بی تو ز بس مو بمو مراچون شمع اشک من زگریبان فروچکید
نام خداچو صاف صبوحی به لب نهادطوفان رنگ زان رخ رخشان فرو چکید
از آه دردناک من امروز چرخ راخون شفق زگوشهٔ دامان فروچکید
جویا به کام تلخی هجران چشیده امآب نبات زان لب خندان فروچکید