شمارهٔ ۵۴۵
کباب خود دلم را شعلهٔ آواز او داردچو شمع بزم پنداری که آتش در گلو دارد
نیندازد خدا با سخت رویان کار یکرنگانکه با آیینه هر کس روبرو گردد دورو دارد
بهاران آنچنان عشرت فزا آمد که زاهد همدماغی با وجود کله خشکی چون کدو دارد
گل بی اعتباری راست زان نشو و نما در هندکه اینجا آبروی مرد حکم آب جو دارد
میسر نیست تحصیل می ام در موسمی جویاکه باغ از غنچه و گل هر طرف جام و سبو دارد