گنج

شمارهٔ ۵۴

به خلق خوش معطر ساز باغ آشنایی رازدلگرمی فروزان کن چراغ آشنایی را
سر و سامان دشمن بودنم با خصم کی باشد؟ندارم من که با یاران دماغ آشنایی را
زارباب محبت غیرنامی نیست در عالممگر گیریم از عنقا سراغ آشنایی را
به یاد آب و تاب او دهد چشم و دلم هر شبزخون و اشک، آب و رنگ باغ آشنایی را
چو خون مرده، بی درد محبت، شد سیه جویاچراغ خلوت دل ساز داغ آشنایی را