شمارهٔ ۵۱۶
بهر دنیا بودنت غمگین زنادانی بودخط بطلان تو چین بر لوح پیشانی بود
از گداز تن چه اندیشی اگر جان پروریپاس تن مانند شمع تدشمن جانی بود
هر که دانشور بود دانا نداند خویش رادعوی دانایی مردم ز نادانی بود
از غرور تو به عاصی تر شوند اهل ریادامن زاهد، تر از اشک پشیمانی بود
تا گشاید لب به رنگ غنچه رسوا می شودبر دل هر کس که جویا زخم پنهانی بود